تناسخ

در مورد مسئله تناسخ - قانون سمساره

تصویری از قانون سمسار ه:

در سير وجود سوي مسخ افتادم            واز عالم مسخ سوي فسخ افتادم

كرمم از مسخ سوي عالم فسخ             واز عالم مسخ سوي فسخ افتادم

 تناسخ

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 19:0  توسط  صبا  | 

معنی لغوی و اصطلاح تناسخ :

تناسخ ، اصطلاحی در کلام و فلسفه و عرفان به معنای انتقال روح از جسمی به جسم دیگر.

در لغت از ریشة نَسَخَ به معنای برداشتن چیزی و گذاشتن چیزی دیگر به جای آن یا تغییر دادن چیزی به چیز دیگر است ، مثل «نَسَخت الشمسُ الظلَّ» (خورشید جای سایه را گرفت. از همین ریشه ، «تناسخ ازمنه » را به معنای پی در پی گذشتن زمانها آورده اند [1] .

  تناسخ ورثه در فقه ، که گاه با لفظ مناسخه به آن اشاره می شود، نیز عبارت است از مردن وراث یکی پس از دیگری بی آنکه میراث تقسیم شو د.

تناسخ چیست؟

  معنای اصطلاحی مشهور تناسخ با همان معانی و دلالتهای لغوی ارتباط دارد. برای اشاره به این معنا تعبیرات دیگری چون عود، نقل ، رجعت روح ، انتقال و تقمّص نیز به کار رفته است .



[1] (فَراهیدی ؛ راغب اصفهانی ؛ ابن فِارس ؛ مرتضی زَبیدی ، ذیل «نسخ »).

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 18:48  توسط  صبا  | 

انواع انتقال روح:

انتقال روح به صورتهای مختلفی قابل فرض است که آنها را با چهار کلمة نسخ و مسخ و رسخ و فسخ بیان می کنند. مسخ در لغت به معنای تغییر شکل ظاهری بویژه به شکلی زشت تر از صورت قبلی است ، رسخ به معنای ثابت شدن در موضع و فسخ به معنای نقض و فساد شی ء است. تعریفی متداول از نسخ و مسخ و رسخ و فسخ بترتیب عبارت است از انتقال روح انسان به جسم انسان دیگر، انتقال روح انسان به جسم حیوان ، انتقال روح انسان به جسم گیاه ، انتقال روح انسان به جسم جماد، باز از آن جا به ترقي برآيد که مقام انساني رسد ترقي مي كند يعني از صورت جهال به صورت علي و به صورت اوليا و همچنين تا به مقام انبيا رسد و از دوزخ دنيا خلاص يابد و به درجات بهشت افلاك واصل گردد كه  اين صورت  آدني بگذرد و ترقي به صورت اشرف كند تا ما ترقي از مقام رسخ تا فسخ پنجاه هزار سال افتد كه مدت قيامت عظماي انسانست يعني قيامت پيش اين اين گروه  هم چهار است  نسخ و مسخ و فسخ رسخ .به اعتبار شيران كواكب سبعه قيامت عظمي عبارت از دوره تاقه جميع كواكب  سبعه است يعني دور هر كواكبي هزار سال است باستقلال و شش هزار سال ديگر بشركت كه هفت هزار سال باشد پس هفت كوكب كه هر هفت هزار سال دور ايشان باشد  مجموع چهل و نه هزار سال است كه تماما هر پنجاه هزار سال باشد كه نخستين الف سنه اشارت به دانست پس در هر چهل و نه هزار سال قيامتي باشد كه آن را قيامت كبري خوانند و در هر هزار سال قيامتي باشد كه آن را قيامت صغري خوانند كه خاصه كوكبي به آخر رسد قيامتي شود كه رسوم و عادات خلق برافتد و رسوم و عادات نو پيدا گردد و چون دور خاصه و شركت هر كوكبي به آخر رسد كه هفت هزار سال باشد قيامت ديگر شود كه رسوم و عادات خلق باز دگرگون شود و عالم خراب گردد و بعضي عمارات عاليه خراب شود و از بيخ و بنياد برافتد و چون دوره كامله كواكب كه پنجاه هزار سال است بگذرد عالم به يكبارگي سرنگون گردد و زير زمين بالاي زمين شود و بالا زير گردد و اين را طوفان در طبايع بود پس بر سيل تدريج به نبات درآيد و اول صورت كه از نبات پيدا گردد طلحب باشد و آن گياهي سبز است كه اول مرتبه نبات است.هم چنان به ترقي ميابد تا آخر مرتبه نبات كه درخت خرما و افواق است بعد از آن به مرتبه حيوان رسد و اول صورتي كه از حيوان در او پوشد صورت خراطين باشد و آن كرمي سرخ و دراز است س به مراتب برآيد تا به آخر مرتبه حيوان گران بوزينه است بعد از آن در مقامي كه هواي آن به اعتدال باشد به صورت انسان برآيد و آنچه آدم از سرانديب خواست به مذهب اين قوم اين معني دارد كه در آن جا از صورت حيوان به صورت انسان درآمد و بر معني تبديل صورت  و تحويل دليل  مي آورند كه در جزاير هندوستان درختي است كه نام آن درخت لفاحست  دريابار باشد و بنج از ايروح الصنم گويند.چون سر آدمي از چشم و گوش و بيني  و دهان و ...كه اگر كسي نديده باشد پندارد آدمي است و اين صورت ها بعضي به صورت انات و بعضي به صورت ذكور باشند و مي گويند كه اين درخت ها در موضعي باشد كه هواي آن به اعتدال نزديك باشد و در اين ها حس و حركت مي شود و نام اين صورت ها است كه اگر زير خط استوا افتد مثل سرانديب بلا شك نطق پيدا كند و چون نطق گردد نفس ناطقه خوانند و چون به درجه اوليا رسد نفس مطمينه و در اين مقام به كمال خود رسد و از دوزخ خلاص يابد و كار خود كند آن را مسخ گويند.

ارتباط دو واژة رسخ و فسخ با معانی اصطلاحی آنها ساختگی به نظر می رسد، چنانکه تعریف آنها در منابع مختلف یکسان نیست هرچند بعضی کوشیده اند معنای اصطلاحی آنها را با معنای لغویشان ربط دهند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 18:48  توسط  صبا  | 

خصوصایت تناسخ:

1ـ تحول و انتقال.

2ـ تعاقب دو پدیده که یکی جانشین دیگری گردد.

در آنجا که حکمی در شریعت به وسیله حکم دیگر برطرف شود، لفظ «نسخ» به کار می‏برند، و هر دو ویژگی به روشنی در آن موجود است، ولی آنجا که این لفظ در مسائل کلامی مانند «تناسخ» به کار می‏رود تنها به ویژگی اول اکتفا می‏شود، ویژگی دوم مورد نظر قرار نمی‏گیرد.مثلا خواهیم گفت: «تناسخ» این است که روحی از بدنی به بدن دیگر منتقل شود، در این جا تحول و انتقال هست ولی حالت تعاقب، که یکی پشت سر دیگری در آید، وجود ندارد.و در هر حال شایسته است ما به انواع تحول‏ها و نقلها اشاره کنیم:

1ـ انتقال نفس انسانی از این جهان به سرای دیگر.

2ـ انتقال نفس در سایه حرکت جوهری، از مرتبه قوه به مرتبه کمال، همان طور که جریان، در نفس نوزاد چنین است، زیرا نفس نوزاد از نظر کمالات کاملا به صورت قوه و زمینه است، ولی به تدریج به حد کمال می‏رسد.

3ـ انتقال نفس پس از مرگ به جسمی از اجسام مانند سلول نباتی و یا نطفه حیوان و یا جنین انسان، و به دیگر سخن: آنگاه که انسان می‏میرد، روح او به جای انتقال به نشأه دیگر، باز به این جهان باز می‏گردد، و در این بازگشت نفس برای خود بدنی لازم دارد، که با آن به زندگی مادی خود ادامه دهد، این بدن که ما از آن به جسم تعبیر آوردیم گاهی نبات است، و گاهی حیوان است، و گاهی انسان، و در حقیقت روح انسان پس از آن همه تکامل، تنزل یابد و به نبات یا حیوان و یا جنین انسانی تعلق گیرد، و بار دیگر زندگی را از نو شروع کند، واقعیت مثل معروف «روز نو و روزی از نو» تجسم پیدا می‏کند، این همان تناسخ است که در فلسفه اسلامی و قبلا در فلسفه یونان، بلکه در مجامع فکری بشر مطرح بوده است و غالبا کسانی که تجزیه و تحلیل درستی از معاد نداشتند به این اصل پناه می‏بردند، گوئی اصل تناسخ جبران کننده مزایای معاد است و بازگشت انسان به این دنیا، و تعلق نفس به بدن مادی، گاهی برای دریافت پاداش، و با برای کیفر بینی است، مثلا کسانی که در زندگی دیرینه خود درست کار و پاکدامن بوده‏اند بار دیگر که به این جهان باز می‏گردند و از زندگی بسیار مرفه و دور از غم و ناراحتی (به عنوان پاداش) برخوردار می‏شوند، در حالی که آن گروه که در زندگی پیشین خود تجاوزکار و ستمگر بوده‏اند برای کیفر، به زندگی پست‏تر باز می‏گردند ـ تو گوئی ـ اگر امروز گروهی را مرفه و گروه دیگری را گرسنه و برهنه می‏بینیم این به خاطر نتیجه اعمال پیشین آنها است که به این صورت تجلی می‏کند و هرگز تقصیری متوجه فرد یا جامعه نیست.ما با این که از آمیختن بحث‏های فلسفی و کلامی به بحثهای اجتماعی می‏پرهیزیم ولی در این جا از اشاره به نکته‏ای ناگزیریم و آن این که اعتقاد به تناسخ به این شکل، می‏تواند اهرمی محکم در دست جهانخواران باشد که عزت و رفاه خود را معلول پارسائی دوران دیرینه، و بدبختی و بخت برگشتگی بیچارگان را نتیجه زشتکاریهای آنان در زندگیهای قبلی قلمداد کنند و از این طریق، بر دیگ خشم فروزان و جوشان توده‏ها که پیوسته خواستار انقلاب و پرخاشگری بر ضد مرفهان و مستکبران می‏باشند، آب سرد بریزند و همه را خاموش نمایند .اگر مارکسیسم می‏گوید «دین افیون ملتها است» باید چنین اندیشه‏های دینی را افیون ملتها بداند و آن را در خدمت مستکبران و غارتگران بیاندیشد، نه آئینهای منزه از این خرافات را، و شاید به خاطر این انگیزه بوده است که اندیشه تناسخ در سرزمینهائی مانند «هند» رشد نموده که از نظر بدبختی و گسترش فاصله طبقاتی وحشت زا و هولناک می‏باشد.به طور مسلم صاحبان زر و زور برای توجیه کارهای خود، و برای فرو نشاندن خشم ملتهای گرسنه و برهنه به چنین اصلی پناه می‏بردند، و رفاه خود و سیه‏روزی همسایه دیوار به دیوار را از این طریق توجیه می‏نمودند، تا آن هندی بیچاره به جای فکر در انقلاب، بر زندگی قبلی خود تاسف ورزد، و با خود بگوید چرا من در هزاران سال پیشین در این جهان که زندگی می‏کردم چنین و چنان کرده‏ام که اکنون دامنگیرم شده است، ولی خوشا به حال آن خواجگان که هم‏اکنون میوه نیکوکاری خود را می‏چینند، بدون آنکه ستمی به کسی بنمایند.یک چنین اصل درست در خدمت ستمگران زورگو بوده است که متأسفانه در سرزمین هند رشد و نمو کرده است.در هر حال ما در این جا به بحث فلسفی خود ادامه می‏دهیم و اقسام تناسخ را یادآور می‏شویم: اصولا از طرف قائلان به تناسخ سه نظریه مطرح می‏باشد که عبارتند از:

1ـ تناسخ نامحدود.

2ـ تناسخ محدود به صورت نزولی.

3ـ تناسخ محدود به صورت صعودی.

هر چند هر سه نظریه، از نظر اشکال تصادم با معاد یکسان نمی‏باشند، زیرا قسم نخست از نظر بحثهای فلسفی باطل و با معاد کاملا در تضاد می‏باشند، در حالیکه قسم سوم فقط یک نظریه فلسفی غیر صحیح است هر چند اعتقاد به آن، مستلزم مخالفت با اندیشه معاد نیست، همان گونه که قسم دوم نیز مخالفت همه جانبه با اندیشه معاد ندارد، ولی چون همگی در یک اصل اشتراک دارند و آن انتقال نفس از جسمی به جسم دیگر، از این جهت قسم سومی را نیز در شمار اقسام تناسخ می‏آوریم.اینک به توضیح اقسام نامبرده از تناسخ می‏پردازیم :

1ـ تناسخ نامحدود یا مطلق:

مقصود از آن این است که نفس همه انسانها، پیوسته در همه زمانها از بدنی به بدن دیگر منتقل می‏شوند، و برای این انتقال از نظر افراد، و از نظر زمان محدودیتی وجود ندارد، یعنی نفوس تمام انسانها در تمام زمانها به هنگام مرگ، دستخوش انتقال، از بدنی به بدن دیگر می‏باشند، و اگر معادی هست جز بازگشت به این دنیا آن هم به این صورت، چیز دیگری نیست و چون این انتقال از نظر افراد و از نظر زمان، گسترش کامل دارد از آن به تناسخ نامحدود یا مطلق تعبیر نمودیم.قطب الدین شیرازی در تشریح این قسم چنین می‏گوید: «گروهی که از نظر تحصیل و آگاهی فلسفی در درجه نازل می‏باشند به یک چنین تناسخ معتقدند، یعنی پیوسته نفوس از طریق مرگ و از طریق بدنهای گوناگون، خود را نشان می‏دهند و فساد و نابودی یک بدن مانع از عود ارواح به این جهان نمی‏باشد» .

2ـ تناسخ محدود به شکل نزولی:

قائلان به چنین تناسخ معتقدند، انسانهایی که از نظر علم و عمل، و حکمت نظری و عملی، در سطح بالاتری قرار گرفته‏اند، به هنگام مرگ بار دیگر به این جهان باز نمی‏گردند بلکه به جهان مجردات و مفارقات (از ماده و آثار آن) می‏پیوندند و برای بازگشت آنان پس از کمال، به این جهان وجهی نیست.ولی آن گروه که از نظر حکمت عملی و علمی در درجه پائین قرار دارند، و نفس آنان آئینه معقولات نبوده و در مرتبه «تخلیه نفس» از رذائل توفیق کاملی به دست نیاورده‏اند، برای تکمیل در هر دو قلمرو (نظری و عملی) بار دیگر به این جهان باز می‏گردند، تا آنجا که از هر دو جنبه به کمال برسند و پس از کمال به عالم نور می‏پیوندند.در این نوع از تناسخ دو نوع محدودیت وجود دارد یکی محدودیت از نظر افراد زیرا تمام افراد به چنین سرنوشتی دچار نمی‏گردند و افراد کامل بعد از مرگ به جای بازگشت به دنیا به عالم نور و ابدیت ملحق می‏شوند، دیگری از نظر زمان یعنی حتی آن افرادی که برای تکمیل به این جهان باز گردانده می‏شوند، هرگز در این مسیر پیوسته نمی‏مانند، بلکه روزی که نقصان‏های علمی و عملی خود را بر طرف کردند بسان انسانهای کامل قفس را شکسته و به عالم نور می‏پیوندند.

3ـ تناسخ صعودی:

این نظریه بر دو پایه استوار است:

1ـ از میان تمام اجسام، نبات آمادگی و استعداد بشری برای دریافت فیض (حیات) دارد.

2ـ مزاج انسانی برای دریافت حیات برتر، بیش از نبات شایستگی دارد، او شایسته دریافت حیاتی است که مراتب نباتی و حیوانی را پشت سر گذاشته باشد.

به خاطر حفظ این دو اصل، (آمادگی بیشتر در نبات، و شایستگی بیشتر در انسان) فیض الهی که همان حیات و نفس است، نخست به نبات تعلق می‏گیرد، و پس از سیر تکاملی خود به مرتبه نزدیک به حیوان، در «نخل» ظاهر می‏شود، آنگاه به عالم جانوران گام می‏نهد، و پس از تکامل و وصول به مرتبه میمون با یک جهش به انسان تعلق می‏گیرد و به حرکت استکمالی خود ادامه می‏دهد تا از نازلترین درجه به مرتبه کمال نائل گردد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 18:47  توسط  صبا  | 

تحلیل و نقد این اقسام تناسخ:

  1ـ تناسخ و معاد

دقت در اقسام سه گانه تناسخ این مطلب را به ثبوت می‏رساند که اعتقاد به تناسخ مطلق صد در صد در نقطه مقابل معاد قرار گرفته است و قائلان به تناسخ نامحدود، حتی به عنوان نمونه هم نمی‏توانند در موردی معتقد به معاد باشند، زیرا انسان در این نظریه پیوسته در حال بازگشت به دنیا است و از نقطه‏ای که شروع می‏کند باز به همان نقطه باز می‏گردد.در حالی که در تناسخ نزولی، تناسخ نه همگانی است و نه همیشگی و گروه کامل از روز نخست دارای معاد می‏باشند یعنی مرگ آنان سبب می‏شود که نفوس آنان به عالم نور ملحق گردد، ولی طبقه غیر کامل تا مدتی فاقد معاد می‏باشند و مرگ آنان مایه باز گشت به این جهان است ولی آنگاه که از نظر علمی و عملی به حد کمال رسیدند، به گروه کاملان ملحق می‏شوند و قیامت آنان نیز برپا می‏شود.نظریه سوم کوچکترین منافاتی با معاد ندارد، بلکه خطای آن در تبیین خط تکامل است که آن را به صورت منفصل و جدای از هم تلقی می‏کند، و نفس را روزی در عالم نبات محبوس کرده، سپس از آنجا به عالم حیوان منتقل می‏سازد، و پس از طی مراحلی، متعلق به بدن انسان می‏داند، و نفس در این نظریه مثل مرغی است که از قفس به قفسی و از نقطه‏ای به نقطه‏ای منتقل می‏گرد، و هرگز میان این مراتب، اتصال و پیوستگی، وجود ندارد و «نفس» در هر دوره‏ای برای خود بدنی دارد، تا لحظه‏ای که به آخرین بدن برسد و به هنگام مرگ به عالم آخرت ملحق شود.و اگر دارنده این نظریه، این مراتب را متصل و بهم پیوسته می‏انگاشت، با حرکت جوهری کاملا هم آهنگ بود، و در حقیقت حرکت جوهری در این نظریه به صورت منفصل منعکس شده، در حالی که اگر قید انفصال را بردارد، و بگوید نطفه انسان از دوران جنینی تا انسان کامل گردد، مراحل نباتی و حیوانی را طی کرده و به مرتبه انسانی می‏رسد، بدون این که برای نفس متعلقات و موضوعات مختلفی باشد، و در هر حال یک چنین نظریه هر چند با معاد تصادم ندارد از نظر برهان فلسفی مردود می‏باشد.

2ـ تناسخ مطلق و عنایت الهی

در این باره دو مطلب را یاد آور می‏شویم:

1ـ هرگاه نفوس به صورت همگانی و همیشگی راه تناسخ را پیمایند، دیگر مجالی برای معاد نخواهد بود، در حالی که با توجه به دلائل فلسفی، آن یک اصل ضروری و حتمی است و شاید قائلان به این نظریه، چون به حقیقت (معاد) پی نبرده‏اند «ره افسانه زده‏اند» ، و تناسخ را جایگزین معاد ساخته‏اند، در حالی که دلائل ششگانه ضرورت معاد یک چنین بازگشت را غایت معاد نمی‏داند، زیرا انگیزه معاد منحصر به پاداش و کیفر نیست، تا تناسخی که هم آهنگ با زندگی پیشین انسان باشد، تأمین کننده عدل الهی باشد، بلکه ضرورت معاد دلائل متعددی دارد که جز با اعتقاد به انتقال انسان به نشأه‏ای دیگر تأمین نمی‏شود.در این نظریه قدرت الهی محدود به آفریدن انسانهائی بوده که پیوسته در گردونه تحول و دگرگونی قرار گرفته‏اند، گوئی قدرت حق محدود بوده و دیگر انسانی را نمی‏آفریند و آفریده نخواهد شد.2ـ نفس که از بدنی به بدن دیگر منتقل می‏شود، از دو حالت بیرون نیست، یا موجودی است منطبع و نهفته در ماده و یا موجودی است مجرد و پیراسته از جسم و جسمانیات.در فرض نخست، نفس انسانی حالت عرض یا صور منطبع و منقوش در ماده به خود می‏گیرد، که انتقال آنها از موضوعی به موضوع دیگر محال است، زیرا واقعیت عرض و صورت منطبع، واقعیت قیام به غیر است و در صورت انتقال نتیجه این می‏شود که نفس منطبع، در حال انتقال که حال سومی است بدون موضوع بوده و حالت استقلال داشته باشد.و به عبارت دیگر: نفس منطبع در بدن نخست دارای موضوع است و پس از انتقال نیز دارای چنین واقعیت می‏باشد سخن در حالت سوم (انتقال) است که نتیجه این نظریه این است که در این حالت نفس به طور متصل و منهای موضوع، وجود داشته باشد و این خود امیر غیر ممکن است و در حقیقت اعتقاد به چنین استقلال، جمع میان دو نقیض است زیرا واقعیت این صورت، قیام به غیر است و اگر با این واقعیت وابسته، وجود مستقلی داشته باشد، این همان جمع میان دو نقیض است در آن واحد. فرض دوم که در آن، نفس مستنسخ حظی از تجرد دارد و پیوسته متعلق به ماده می‏گردد، مستلزم آن است که موجودی که شایستگی تکامل و تعالی را دارد، هیچ‏گاه به مطلوب نرسد و پیوسته در حد محدودی در جا زند زیرا تعلق پیوسته به ماده مایه محدودیت نفس است، زیرا نفس متعلق، از نظر ذات مجرد، و از نظر فعل، پیوسته قائم به ماده می‏باشد، و این خود یک نوع بازداری نفس از ارتقاء به درجات بالاتر است در حالی که عنایت الهی ایجاب می‏کند که هر موجودی به کمال مطلوب خود برسد.اصولا مقصود از کمال ممکن، کمال علمی و عملی است و اگر انسان پیوسته از بدنی به بدن دیگر منتقل گردد، هرگز از نظر علم و عمل، و انعکاس حقائق بر نفس، و تخلیه از رذائل و آرایش به فضائل به حد کمال نمی‏رسد.البته نفس در این جهان ممکن است به مراتب چهارگانه عقلی از هیولائی تا عقل بالملکه، تا عقل بالفعل، و عقل مستفاد برسد ولی اگر تجرد کامل پیدا کرد و بی‏نیاز از بدن شد از نظر معرفت و درک حقائق، کاملتر خواهد بود از این جهت حبس نفس در بدن مادی به صورت پیوسته با عنایت حق سازگار نیست.

در اینجا یادآوری این نکته لازم است که ابطال شق دوم به نحوی که بیان گردید صحیح نیست زیرا تعلق نفس به بدن مانع از پویائی او در تحصیل کمال نیست و اصولا اگر تعلق نفس به بدن با حکمت حق منافات داشته باشد باید گفت معاد همگان و یا لا اقل گروهی از کاملان روحانی است، یعنی فقط روح آنان محشور می‏شود و از حشر بدن آنان خبری نیست در حالی که این بیان با نصوص قرآن سازگار نمی‏باشد از این جهت در ابطال فرض دوم، باید به گونه دیگر سخن گفت و آن اینکه پذیرفتن فرض دوم با ادله‏ای که وجود معاد، و حشر انسان را در جهان دیگر ضروری تلقی می‏کند، کاملا منافات دارد، و اگر آن ادله را پذیرفتیم، هرگز نمی‏توانیم فرض دوم را (نفس مستنسخ پیوسته در این جهان به بدن متعلق گردد) بپذیریم.

3ـ تناسخ نزولی و واپس گرائی

در تناسخ نزولی گروه کاملان در علم و عمل، وارسته از چنین ارتجاع و بازگشت به حیات مادی می‏باشند، فقط گروه ناقص در دو مرحله به حیات دنیوی بر می‏گردند آن هم از طریق تعلق به «جنین انسان» یا سلول گیاه و نطفه حیوان.در نقد این نظریه کافی است که به واقعیت نفس آنگاه که از بدن جدا می‏شود، توجه کنیم، نفس به هنگام جدائی از بدن انسان ـ مثلا ـ چهل ساله به کمالی مخصوصی می‏رسد، و بخشی از قوه‏ها در آن به فعلیت در می‏آید، و هیچ کس نمی‏تواند انکار کند که نفس یک انسان چهل ساله، قابل قیاس با نفس کودک یک ساله و دو ساله نیست.در تناسخ نزولی که روح انسان چهل ساله، پس از مرگ به «جنین انسان» دیگر تعلق می‏گیرد از دو حالت بیرون نیست:

1ـ نفس انسانی با داشتن آن کمالات و آن فعلیت‏ها به جنین انسان یا جنین حیوان یا به بدن حیوان کاملی تعلق گیرد.

2ـ نفس انسان با حذف فعلیات و کمالات به جنین انسان یا حیوانی منتقل گردد.صورت نخست امتناع ذاتی دارد زیرا نفس با بدن یک نوع تکامل هم آهنگ دارند و هرچه بدن پیش رود نفس نیز به موازات آن گام به پیش می‏گذارد.

اکنون چگونه می‏توان تصور کرد که نفس به تدبیر بدنی، که نسبت به آن کاملا ناهماهنگ است، بپردازد.و به عبارت دیگر: تعلق نفس به چنین بدن مایه جمع میان دو ضد است زیرا از آن نظر که مدتها با بدن پیش بوده دارای کمالات و فعلیت‏های شکفته می‏باشد، و از آن نظر که به «جنین» تعلق می‏گیرد باید فاقد این کمالات باشد، از این جهت یک چنین تصویر از تعلق نفس، مستلزم جمع میان ضدین و یا نقیضین است.و اگر فرض شود که نفس با سلب کمالات و فعلیات، به جنین تعلق گیرد یک چنین سلب، یا خصیصه ذاتی خود نفس است یا عامل خارجی آن را بر عهده دارد.صورت نخست امکان پذیر نیست زیرا حرکت از کمال به نقص نمی‏تواند، خصیصه ذاتی یک شی‏ء باشد.و صورت دوم با عنایت الهی سازگار نمی‏باشد زیرا مقتضای حکمت این است که هر موجودی را به کمال ممکن خود برساند. آنچه بیان گردید تصویر روشنی از سخن صدر المتألهین در اسفار می‏باشد.

4ـ تناسخ صعودی

در تناسخ صعودی مسیر تکامل انسان، گذر از نبات به حیوان، سپس به انسان است و از آنجا که نبات برای دریافت حیات آماده‏تر از انسان، و انسان شایسته‏تر از دیگر انواع است باید حیات (نفس نباتی) به نبات تعلق گیرد و از طریق مدارج معینی به بدن انسان منتقل گردد .از قائلان به این نظریه سئوال می‏شود این نفس (نفس منتقل از نبات به حیوان سپس به انسان) از نظر واقعیت چگونه است آیا موقعیت انطباعی در متعلق دارد، آنچنان که نقوش در سنگ و عرض در موضوع خود منطبع می‏باشد، یا موجود مجردی است که در ذات خود، نیاز به بدن مادی ندارد هر چند در مقام کار و فعالیت، از آن به عنوان ابزار استفاده می‏کند.در صورت نخست سه حالت خواهیم داشت:

1ـ حالت پیشین که نفس در موضوع پیشین منطبع بود.

2ـ حالت بعدی که پس از انتقال نفس در بدن دوم منطبع می‏شود.

3ـ حالت انتقال که از اولی گسسته و هنوز به دومی نپیوسته است.

در این صورت این اشکال پیش می‏آید که نفس در حالت سوم چگونه می‏تواند هستی و تحقق خود را حفظ کند در حالی که واقعیت آن انطباع در غیر و حال در محل است و فرض این است که در این حالت (حالت سوم) هنوز موضوعی پیدا نکرده و موضوعی را به دست نیاورده است.در صورت دوم مشکل به گونه‏ای دیگر است و آن اینکه مثلا نفس متعلق به حیوان آنگاه که در حد حیوان تعین پیدا کند، نمی‏تواند به بدن انسان تعلق بگیرد، زیرا نفس حیوانی از آن نظر که در درجه حیوانی محدود و متعین گشته است کمال آن در دو قوه معروف شهوت و غضب است، و این دو قوه، برای نفس در این حد کمال شمرده می‏شود، و اگر نفس حیوانی در این حد فاقد این دو نیرو شد در حقیقت حیوان نبوده و بالاترین کمال خود را فاقد می‏باشد.در حالی که این دو قوه برای نفس انسانی نه تنها مایه کمال نیست، بلکه مانع از تعالی آن به درجات رفیع انسانی است.نفس انسانی در صورتی تکامل می‏یابد که این دو نیرو را مهار کند و همه آنها را بشکند.اکنون سئوال می‏شود چگونه می‏تواند نفس حیوانی پایه تکامل انسان باشد در حالی که کمالات متصور در این دو، با یکدیگر تضاد و تباین دارند، و اگر نفس حیوانی با چنین ویژگی‏ها به بدن انسان تعلق گیرد نه تنها مایه کمال او نمی‏باشد، بلکه او را از درجه انسانی پائین آورده و در حد حیوانی قرار خواهد داد که با چنین سجایا و غرائز همگامند .البته قائلان به این نوع از تناسخ سوراخ دعاء را گم کرده و به جای تصویر تکامل به صورت متصل و پیوسته، آن را به صورت منفصل و گسسته اندیشیده‏اند، و تفاوت تناسخ به این معنی، با حرکت جوهری در این است که در این مورد تکامل به صورت گسسته و با موضوعات مختلف (نبات، حیوان، انسان) صورت می‏پذیرد، در حالی که تکامل نفس در حرکت جوهری به صورت پیوسته و با بدن واحد تحقق می‏یابد.و به تعبیر روشن‏تر در این نظریه نفس نباتی تعین پیدا کرده و با این خصوصیات به بدن حیوانی تعلق می‏گیرد، و نفس حیوانی با تعینات حیوانی که خشم و شهوت از صفات بارز آن است، به بدن انسان تعلق می‏گیرد، آنگاه مسیر کمال را می‏پیماید، ولی باید توجه کرد که این نوع سیر، مایه تکامل نمی‏گردد، بلکه موجب انحطاط انسان به درجه پائین‏تر می‏باشد زیرا اگر نفس انسانی که با خشم و شهوت اشباع شده به بدن انسان تعلق گیرد او را به صورت انسان درنده در آورده که جز اعمال غریزه، چیزی نمی‏فهمد.در حالی که در حرکت جوهری، جماد در مسیر تکاملی خود به انسان می‏رسد ولی هیچ گاه در مرتبه‏ای تعین نیافته و ویژگی‏های هر مرتبه را به صورت مشخص واجد نمی‏باشد.این جا است که سیر جماد از این طریق مایه تکامل است در حالی که سیر پیشین مایه جمع بین اضداد و انحطاط به درجات نازلتر می‏باشد.آری این نوع از تناسخ یک اصل باطل است هر چند با معاد تضادی ندارد.

تحلیلی جامع از تناسخ تا این جا با اقسام تناسخ و نادرستی هر یک، با دلیل مخصوص به آن آشنا شدیم، اکنون وقت آن رسیده است که تناسخ را به صورت جامع بدون در نظر گرفتن ویژگی هر یک مورد بحث و بررسی قرار دهیم و ما از میان دلائل زیادی که برای ابطال تناسخ گفته شده است دو دلیل را بر می‏گزینیم:

1ـ تعلق دو نفس به یک بدن لازمه قول به تناسخ به طور مطلق تعلق دو نفس به یک بدن و اجتماع دو روح در یک تن می‏باشد و این برهان را می‏توان با قبول دو اصل مطرح کرد.

1ـ هر جسمی اعم از نباتی و حیوانی و انسانی آنگاه که آمادگی و شایستگی تعلق نفس داشته باشد، از مقام بالا نفس بر آن تعلق می‏گیرد، زیرا مشیت خدا بر این تعلق گرفته است که هر ممکن را به کمال مطلوب خود برساند.در این صورت سلول نباتی خواهان نفس نباتی، نطفه حیوانی خواهان نفس حیوانی، و جنین انسانی خواهان نفس انسانی می‏باشد و قطعا نیز تعلق می‏گیرد.

2ـ هر گاه با مرگ انسانی، نفس وی، به جسم نباتی یا حیوانی یا جنین انسان تعلق گیرد در این صورت جسم و بدن مورد تعلق این نفس، دارای نوعی تشخص و تعین و حیات متناسب با آن خواهد بود.پذیرفتن این دو مقدمه مستلزم آن است که به یک بدن دو نفس تعلق بگیرد یکی نفس خود آن جسم که بر اثر شایستگی از جانب آفریدگار اعطا می‏شود و دیگری نفس مستنسخ از بدن پیشین.اجتماع دو نفس در یک بدن از دو نظر باطل است: اولا: بر خلاف وجدان هر انسان مدرکی است، و تا کنون تاریخ از چنین انسانی گزارش نکرده است که مدعی دو روح و دو نفس بوده باشد.ثانیا: لازم است که از نظر صفات نفسانی دارای دو وصف مشابه باشد مثلا آنجا که از طلوع آفتاب آگاه می‏شود و یا به کسی عشق می‏ورزد باید در خود این حالات را به طور مکرر در یک آن بیابد.

و به عبارت دیگر: نتیجه تعلق دو نفس به یک بدن، داشتن دو شخصیت و دو تعین و دو ذات، در یک انسان است، و در حقیقت لازمه آن این است که واحد، متکثر و متکثر واحد گردد زیرا فرد خارجی یک فرد از انسان کلی است و لازمه وحدت، داشتن نفس واحد است ولی بنا بر نظریه تناسخ، دارای دو نفس است طبعا باید دو فرد از انسان کلی باشد و این همان اشکال واحد بودن متکثر و یا متکثر بودن واحد است  و این فرض علاوه بر این که از نظر عقل محال است محذور دیگری نیز دارد و آن این که باید هر انسان در هر موردی دارای دو اندیشه و آگاهی و دیگر صفات نفسانی باشد.

2ـ نبودن هماهنگی میان نفس و بدن

ترکیب بدن و نفس یک ترکیب واقعی و حقیقی است، هرگز مشابه ترکیب صندلی و میز از چوب و میخ (ترکیب صناعی) و نیز مانند ترکیبات شیمیائی نیست، بلکه ترکیب آن دو، بالاتر از آنها است و یک نوع وحدت میان آن دو حاکم است و به خاطر همین وحدت، نفس انسانی هماهنگ با تکامل بدن پیش می‏رود، و در هر مرحله از مراحل زندگی نوزادی، کودکی، نوجوانی، جوانی، پیری و فرتوتی، برای خود شأن و خصوصیتی دارد که قوه‏ها به تدریج به مرحله فعلیت می‏رسد و توان‏ها حالت شدن پیدا می‏کنند.در این صورت نفس با کمالات فعلی که کسب کرده است چگونه می‏تواند با سلول نباتی و یا نطفه حیوانی و جنین انسانی متحد و هم آهنگ گردد، در حالی که نفس از نظر کمالات به حد فعلیت رسیده و بدن، در نخستین مرحله از کمالات است و تنها قوه و توان آن را دارد.آری این برهان در صورتی حاکم است که نفس انسانی به بدن پائین‏تر از خود تعلق گیرد، بدنی که کمالات آن به حد فعلیت نرسیده ولی آنگاه که به بدن هماهنگ تعلق گیرد این برهان جاری نخواهد بود.

و در آخر یاد آور می‏شویم محور برهان در این جا فقدان هماهنگی میان نفس و بدن است که در غالب صورتهای تناسخ وجود دارد و این برهان ارتباطی به برهان گذشته که در تناسخ نزولی یادآور شدیم و نتیجه آن یک نوع واپسگرائی و بازگشت فعلیت‏ها به قوه‏ها بود، ندارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 18:46  توسط  صبا  | 

تناسخ در قبل از تاريخ و فرهنگهاي ابتدائي:

دين، در صور نخستين خود، آدميزاد را توانا ساخت كه نسبت به حقايق عالم هستي، كه محيط و مجاور او بودند- مانند قواي طبيعت ، ارواح گذشتگان ، نيروي موجود در بشر و در مؤسسات اجتماعي – روشي خاص در پيش گيرد. پس از روزگاري كه دامنه افكار انساني وسعت گرفت و به ياري تجربه و نيروي آزمايش توانست امور طبيعي را در موقع خود بشناسد و در محل خود جاي دهد و با دايره محيط خود رابطه اي وسيعتر ايجاد كند، در امر«خدايان بزرگ» و « خدايان طبيعي » و بالاخره درباره « آفريدگار آسمان» به فكر و انديشه فرو رفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 18:44  توسط  صبا  | 

انگيزه هاي دينداري در بشر اوليه و علت اعتقاد به دنياي پس از مرگ:

اعتقاد به روح در نئاندرتال:

انسان هاي ملقب به نئاندرتال كه پس از يك دوره ي فطرت طولاني ناگهان به ظهور رسيده وعدد آنها ازياد رفته است.مابين صدهزار تابيست و پنج هزار سال قبل ازاين مي زيسته اند.بعضي آثارواشياء كه درقبور اين آدميان يافت شده حاكي از نوع اعتقادات آنهاست.درمدفن اموات خودغذا كه بعضي استخوانهاي شكسته از آن هنوزباقي مانده است.وهم چنين حربه هاي سنگي دفن مي كرده اند.ازاينجاحدس زده مي شود كه بعيد نيست درفكرآنها هسته پرستش ارواح(آنيميزم)كه شيوه تفكري پيشرفته است در اين زمان تكوين يافته باشد.اما اين احتمال نيز وجود دارد كه اينان صرفا مي پنداشته اند اموات نوعي حيات جسماني مرموز و نامعلوم دارند.

اعتقاد به روح دركرومانيون ها:

رسوم وآداب معمول نزد انسانهاي اوليه(كرومانيون ها)در امردفن اموات متضمن بعضي اعتقادات ضمني ايشان نيزبوده است:آنها با آداب ساده خاصي مرده را در نزديكي پناهگاهي كه در زمان حيات به سرمي برده است زير خاك مي كرده اند و در آن گودال آلات وافزار سنگي وزيورها واغذيه مختلف همه را به رنگ قرمز كه در حقيقت علامت ورمز خون اوبوده است،رنگين مي ساخته اند و ازآنجا معلوم ميشود كه كمابيش عقيده اي داشته اند كه مرده به يك معني در عالم خاك داراي حيات است.ولي معلوم نيست كه فكر آنها به تصور روح وروان به عنوان يك واحد روحاني ميرسيده است،ياجسد جسماني شبيه اشباح وهمي براي ارواح مي پنداشته اند كه عينا داراي حوايج و اميال جسماني بوده است.همراه اين عقايدخرافي واوهام

اين آدميان قرون اوليه نوعي بيم و واهمه از مردگان در ذهن خود داشته اند.[1]تذكار و يادآوري اشباح آن مردگان مخصوصا نسبت به شبه رييس قبيله و بزرگ خاندان و همچنين ديدن اشباح آنها در خواب برهراس آنها مي افزوده است و مخصوصا به ظاهر شدن آنها درقواي طبيعت معتقد شده وبراي آنها در عالم ديگرنيرويي مافوق انساني وبسيار هولناك تصورمي كرده اند.از اين روبراي اموات استعداد و توانايي فوق بشري قائل شده و خيال ميكردند كه آنها مي توانند مانع ومزاحم يا يارومساعد زندگان شوند.چون پايه تصورات ايشان به اين مرتبه رسيد كم كم به مرحله پرستش ارواح اموات مانند موجودات عالي تر وتواناتر نزديك شدند.

اعتقاد ديري ها در جنوب شرقي استراليا:

اقوام ديري عقيده دارند كه كره خورشيد شامگاهان در سوراخي در زمين فرو ميرود ودر زيرزمين سير كرده صبح از طرف مشرق از سوراخي ديگر بيرون مي آيد،كهكشان را رودخانه آسمان مي دانند،ونزد آنها آسمان كشوري است مانند زمين داراي اشجار وانهار،كه در آنجاارواح مردگان وموراموراها زندگاني مي كنند.وقتي كه اموات به آنجا ميرسند آن راجايگاهي خوش وخرم مي يابند ولي مردگان مي توانند غالبا به زمين بازآمده در آنجا نيز گردش مي كنند،ودرهنگام خواب به ملاقات آدميان بيايند وچون چنين امري واقع شود،بايد براي آن ميت كه به ديدار آمده خوراكي تهيه كرده برسر قبر اوببرند وآتشي هم روشن كنند،واگر چنين نكنند آن مرده غضبناك شده موجب آزار واذيت خواهد شد.

اعتقاد باوندا در آفريقاي جنوبي :

از همين نوع باورها يك سلسله اعتقادات واعمال سحرومذهب درميان باونداها به ظهور رسيده است ودوطايفه بين آنها پديد آمده يكي طبيبان و ديگري غيب گويان كه هردو نزد آن قوم داراي احترام واهميت زيادي هستند.پرستش اموات در درجه اول زندگاني مذهبي قوم باوندا قرار دارد.به زعم ايشان روح و جان آدميزاد تركيبي است از نفس و خيال اوكه بعد از مرگ هر جانداري زايل مي شود.جان

بعد ازآنكه جسد ميت را ترك كرد بايد مكان و محل جديدي را به دست آورد تا در آن آرام و قرار گيرد.بعد از مرگ اندك مدتي در اطراف قبرميت سرگردان است. پس در آن نواحي واطراف مي گردد تا عاقبت جايگاهي براي خود پيدا ميكند.شايد كه در عالم خواب به ديدن يكي از اولاد واعقاب ميت برود،حوايج خودرا به او بگويد وشايد كه دربدن يكي ازبيگانگان حلول كند.گاهي هم ممكن است به صورت تناسخ روح اشخاص مرده مخصوصا رؤساي قبايل به جسد  حيوانات مانند شيرو پلنگ ومار درآيد.به هرحال در نزد آن قبايل واجب است كه يادگار اموات همواره در خاطراعقاب واولاد باق بماند واز آن ميت به عزت و احترام ياد كنند.

اعتقاد به روح در يونانيان :

عقايد اورفئوسي دريكي از مكاتب بزرگ فلسفي يونان ودرجامعه اخوتي كه فيثاغورس تاسيس نمود تاثيري بسيار كرد.اخوان در مكتب آن فيلسوف برآن رفتند كه وظيفه و تكليف هرآدمي در اين جهان سعي در تصفيه باطن وتطعير روح است وبايد مانند آپولون در روان خود يك حالت آرامش وصفا ويك لطف و وجد روحاني ايجاد كند.تدريس و تحقيق در رشته هاي طب و موسيقي و نجوم و رياضيات و فلسفه محض كه نزد ايشان مطلوب وپسنديده مي باشد همه به منظور آن است كه در روان آنان عنصرالاهي تقويت شود و روح بعد از مرگ از تناسخ يعني حلول از جسمي به جسم ديگر خلاصي يافته يك لطف روحاني حاصل نمايد.



[1] -اين امرازآنجا استنباط ميشود كه آثار واسكلتهاي عصرحجرنشان ميدهد مردگان را باندپيچي كرده اجسادرا زيرسنگهاي بسيارثقيل قرار ميدادند تا از بازگشت آنان به قصد آزاررساندن به زندگان جلوگيري كنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 18:43  توسط  صبا  | 

آنیمیسم:

جان پنداری یکی از مراحل عمده دیانت بشر ابتدایی است که بسیار گسترده بوده و شامل مسائل وسیعی می گردد. تیلور سامان دهنده این روش است، در واقع پس از توتمیسم، آنیمیسم۱ یا شیوه اصالت جان در دستگاه تیلور بزرگ ترین و پر زمینه ترین مسأله در دیانت بشر ابتدایی  است.

شیوه جان پنداری یا تصور جان و روح در اشیاء و موجودات به روش های گوناگون تعبیر و تفسیر شده است.

و در این زمینه پس از تیلور افرادی چون اسپنسر، مارت و دورکیم کاوش نموده اند و البته تأثیر آرا و افکار اگوست کنت در تیلور را نیز باید درنظر داشت.

آنیمیسم را بایستی سرچشمه یکی از اساسی ترین پدیده هایی دانست که بعدها به شکل مجردتری در دیانت های بزرگ و کوچک و فلسفه و تاریخ و سایر شیوه های فکری بشر، به شکل اصل کلی روح نفوذ گذاشت.

 

تیلور در این زمینه به پژوهش پرداخت و در کتابی که با نام «تمدن اقوام ابتدایی» منتشر کرد چنین اظهار نمود که اقوام و جوامع ابتدایی و انسانهای وحشی نخستین به همه چیز جان و احساسات آدمی می بخشیدند و بر همین مبنا در دورانی از حیات بشری دیانتی عمومی و مهم رواج داشته که مبنای آن اصالت جان و تصور روح و روان در کلیه موجودات بوده است.

برای مثال مطابق با قوانین و رسوم کهنه انگلیسی حیواناتی که موجب قتل آدمی می شوند یا درختی که ناگهان فرو می افتاد و موجب کشته شدن کسی را فراهم می کرد جرایمی داشت به این گونه که:  درخت یا حیوان مقصر شناخته شده و مطابق با قوانین لازم بود تا در راه خدا ایثار و به فقیران و تنگدستان فروخته شود.

اصطلاح آنیمیسم به معنای جان گرایی است و مفهوم آنیمیسم را این گونه می توان تعریف کرد: اعتقاد بشر ابتدایی به این که همه ی موجودات بی جان، آسمانی و زمینی، مانند انسان دارای روح هستند و علاوه بر ارواح ساکن در موجودات، همه جا پر از ارواح آزاد است مثل شیطان و ارواح مردگان و همه ی حوادث و رویدادها در طبیعت معلول آن ارواح  و ناشی از اراده ی آن هاست. شاید بتوان گفت علت این تصور این است که انسان ابتدایی که مستقیما با طبیعت در ارتباط بوده و با خطرات و مشکلات فراوانی مواجه می شده علت حوادث و رویدادهای طبیعی مثل سیل، طوفان..... را نمی دانسته به همین رو دست به تخیل می زده و همه ی حوادث را ناشی از سوء قصد ارواح و نیروهای غیر مادی تصور می کرده است.

اصول سه گانه  در آنیمیسم:

1) اعتقاد به وجود ارواح:

منشأ اعتقاد به وجود ارواح در میان انسان های ابتدایی را می توان خواب و رویا دانست زیرا او در خواب کسانی را می دید که مدت ها پیش مرده بودند ولی در خواب دوباره صحیح و سالم به همان صورت اولیه دیده می شدند.این رویاها ذهن او را به این عقیده می رساند که هر کس از دو چیز ترکیب شده است:

یکی جسم ظاهری و دیگری جسم باطنی که همان روح و محرک جسم اوست و نتیجه می گیرد که وقتی انسان می میرد جسم ظاهری نابود می شود ولی آن جسم نامرئی و روحش که همزاد اوست به طور مستقل به زندگی ادامه می دهد.

جسم باطنی نام های مختلفی دارد:روح، روان، جان و هر یک از قبایل ابتدایی نام های مخصوصی روی آن گذاشته اند.تیلور بیان می کند که همه ی کلمات محلی در میان قبایل بومی در مناطق مختلف که نام روح هستند, نام سایه هم می باشند زیرا انسان ابتدایی، سایه ی انسان را انعکاس روح وروح را به شکل سایه می پندارد.

 

- فریزر هم بیان می کند که در بعضی قبایل بومی روح انسان را به شکل یک پرنده ی کوچک تصور می کنند و معتقدند که روح می تواند از راه دهان و بینی از بدن فرار کند.اغلب پیروان آنیمیسم معتقدند که روح در بدن هر فرد عاریه است و همیشه سعی دارد که از آن فرار کند و روح می تواند گاهی ماننند خوابیدن موقتاً بدن را ترک کند و راه داخل و خارج شدن روح را دهان و بینی می دانند از این جهت است که بعض قبایل روح را معادل نفس (تنفس) دانسته اند.

برخی بومیان علل بیماری ها را دخالت ارواح آزاد در نظم بدن اشخاص دیگری می شمارند و برخی دیگر علت بیماری افراد را سرگردانی روح آنها می دانند یعنی گاهی روح شخص از بدنش خارج می شود و راه ورود به بدن را پیدا نمی کند و جادوگر با اعمال و حرکات جادویی روح مریض را جستجو می کند تا به بدنش راهنمایی نماید.

آنیمیست ها یا جان گرایان ابتدایی بر این عقیده اند که ارواح انسان ها پس از مرگ آزاد می شوند و به طور دسته جمعی در بیابان ها  و چشمه ها و مکان های خلوت زندگی می کنند و برخی دیگر معتقدند ارواح هر قبیله پس از مرگ در جسم کودک تازه متولد شده ی قبیله حلول می کنند.

 

انسان ابتدایی معتقد است که ارواح آزاد در ایجاد رویدادهای مساعد و نامساعد نقش دارند پس دو گونه روح داریم ارواح خوب و ارواح بد و لازم است که:

1- رضایت ارواح خوب را جلب کند وبه آنها احترام گذارد که همین منشأ مناسک ایجابی یعنی واجبات است.

2- مبارزه با ارواح شرور که منشأ مناسک سلبی در ضمن اعمال سحر و جادو است .

این عقیده صورت نخستین ثنویت است.

2) اعتقاد به نیروی مانا:

مانا- Mana  در نظر انسان ابتدایی به معنای نیروی غیرمادی کلی و نامشخص است که به همه چیز تحرک و حیات می بخشد. مفهوم مانا در آنیمیسم, نیرویی شمرده می شود که اگر در چیزی بیشتر متمرکز باشد آن چیز دارای نیرو و خاصیت جادویی زیادی خواهد بود پس جادوگران می کوشند بیشتر از آن نیرو کسب کنند تا نیروی جادویی آنها برای غلبه بر دشمن و تسخیر ارواح بد، زیادتر شود. در آنیمیسم بعضی اشیاء مانند، درخت و رودخانه و امثال آنها دارای نیروی مانای بیشتری هستند به همین خاطر مورد تقدیس و عبادات قرار می گیرند.

3) اعتقاد به سحر و جادوگری

در آنیمیسم سحر و جادو را به 2 منظور انجام می دهند:

  1- دفع شر ارواح

  2- پیشگویی

قبایل ابتدایی معتقدند ارواح دشمن را می توان از راه عکس و سایه جادو کرد زیرا آنها معتقدند روح هر کس با سایه و عکس اش ارتباط دارد.

جادوگران شر ارواح و شیاطین را از مردم دفع می کنند و هم به سئوالات و مشکلات افراد قبیله پاسخ می دهند یعنی هم روحانی قبیله هستند و هم طبیب و داروساز. داروهای آن ها همین فتیش ها و تعویذات است که معتقدند در آنها نیروی مانا که برتر از نیروی دشمن است وجود دارد و با هدف شفای بیماران، راندن ارواح بد، نزول باران و جلب محبت و .... از آن ها استفاده می کنند. 

مشخصه ي اديان ابتدايي :

ساده انگاري و جهل يعني انسان به قدري پيشرفت نكرده كه علت مسائل را بداند .



1 آنیمیسم Animisme در ادبیات حالتی را بیان می کند که در آن گویی اشیا جان و شعور دارند. آنیمیسم از واژه ی لاتین “anima” گرفته شده است که به معنی روح است و  آنیمیسم  گرایش به روح دادن به اشیاء و طبیعت ست.
آنیمیسم به عنوان مثال در اثر "میلی یا خاک زادگاه" (Milly ou la terre natale) نوشته ی لامارتین و یا دراثر "دهان تاریکی" ( La bouche d'ombre) نوشته ی ویکتور هوگو و "اشعار طلایی" (Vers dores) نوشته ی نروال به چشم می خورد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 18:36  توسط  صبا  | 

اولين پيدايش نظريه تناسخ و تصور كرمه در انديشه هندوان:

بيش از دو هزار سال قبل از ميلاد( قبل از ورود آریاییان در هندوستان )، آیین هندو وجود داشته است.  اين قوم داراي مذهب وديني مترقي بوده كه شايد بعضي نكات اصلي وابتدايي كه هم اكنون در مبادي تناسخ واستقبال ارواح  ( قانون كرمه ) هندو موجود است در آن ريشه قديمي نيز يافت مي شده است . متاسفانه از اين تمدن باستاني هيچ گونه اثر كتبي باقي نمانده است . از اواسط هزاره دوم ق.م مردمی كه خود را آريايي مي خواندنددر هندوستان سکنه گزیدند ومذهب ،" هندويي" پديدار آوردند .

از اين رو اندكي بر نيامد كه افسانه ها و حكايات شفاهي كم كم به صور و اشكال گوناگون در آمد و داستانهاي قومي و حماسه ها و رزمنامه ها  به سرعت متشكل گشت . مصادف با همان اوقات از باطن روح و سر نهاد كشيشان يعني روحانيان نيز يك سلسله اوعيه و اوراد به صورت ترتيلات و سرودهاي ديني تراوش كرد . اوراد سحري و افسونهاي جادوگري پديد آمد و بالاخره نخستين و قديمي ترين آثار كتبي يعني كتب مقدس هندو متولد گشت اين جمله در چهار كتاب مرون گرديد و بدين ترتيب مدت زماني به اين اسامي ناميده شد 1- ريگ ودا 2- سامه ودا 3- يجوز ودا 4 - اتروه ودا ( ودا به معني علم است ) ريگ ودا بمعني حمد و ستايش است و هر قطعه را به معني هندي قديم منتره گويند.

در اين برهه از زمان است كه در افكار هندوهاي آريايي ن‍‍‍ژاد دو نظريه و عقيده جديد به ظهور رسيد كه بعدها آن هردو پايه و اساس اصلي و جوهري فلسفه هندوييزم گرديدند.اولين دفعه در اوپانيشادها[1] اشاره به اين هردو مبدا ديده مي شود.يكي از اين دو نظريه همانا عقيده به انتقال ارواح يا تناسخ است كه آن را هندوان به زبان خود سمساره گويند.اعتقاد به تناسخ منحصر به مردم هند نيست بلكه تمام مذاهب عالم از بدويان وحشي گرفته تا امم متقدم كه داراي فرهنگ متعالي مي باشند،همه بيش و كم قدمي در راه عقيده به تناسخ برداشته اند.بر حسب عقيده هندوان آن مبدا اينچنين تفسير مي شود:روح آدمي در هنگام ممات،در همه احوال جز در يك حالت خاص كه روح در مقامي جاويدان در اعلا عليين با برهما وحدت تام حاصل مي كند يا آنكه در اسفل السافلين بطور ابد سرنگون مي شود،يك سلسله تولد وتجديد حيات را طي مي كند وپياپي از عالمي به عالم ديگر درمي آيد كه در كسوت هرحيات دوره خود را طي كرده سرانجام درزمان مرگ بارديگر به پيكري ديگر منتقل مي شود وجامه ي نوين مي پوشد والي آخر...اين ادوار توالد،پي در پي در يك سلسله بي انتها ادامه داشته ودارد.انتقال ارواح از پيكري به پيكري يابه عبارت ديگرتجديد تولد و حيات ضرورت نداردكه هميشه در عرض يك سطح واحد موجود باشد بلكه ممكن است درزماني محدود در عوالم گوناگون علوي و سفلي نمودار گردد يا آنكه در كره ارض،در عوالم مختلف كسوت حيات بپوشد.مثلا گاهي در نباتات يا اشجاروزماني در حيوانات وجانوران و گاهي به مراتب سفلاي وجود وگاهي درعوالم علياي هستي،روح تغيير بدن و حركت مي دهد.مثلا روان فردي از افراد طبقه پايين چون رفتگر در حيات ديگر شايد در كالبد راجه اي يا برهمني درآيد يا اينكه روح انساني پس از موت درجسد زنبوري يا كرمي درآيد ياآنكه در بدن ملعون جهنمي قرار گيرد.

اما عقيده ونظريه دوم كه عبارت ازكيفيت وچگونگي توالدثانوي است وعلت انتقال:

روح را به جسدي مافوق يا پيكري مادون بيان مي كند تعبير به قانون كرمه شده است.حيات آينده هر ذيحيات برحسب اين قانون تشخيص و تعيين ميشود وبه موجب آن كردار ياگفتار يا پندار هرفرد موجب نتايجي و سبب اموري است كه سرنوشت حيات بعدي اورا معين ميكند.درطول زمان اين نظريه قانون كرمه صورتي شديد و هولناك دربين هندوان حاصل كرد وبرآن رفتند كه جزيي ترين عملي راكه از آدمي سرمي زندجداگانه در طول زنگي با ساير اعمال جمع كرده وبسنجد واز مجموع آنها سرنوشت آن آدمي را درحيات بعدي مشخص كنند.ولي غالب هندوان كه درسلسله علل و معلول وعمل وكيفر آن تا اين حددقيق نيستند،برآنند كه برقانون كرمه هرآدمي مانند دهقاني است كه محصول كشته خود را ميدرود و مجموع اعمال واقوال  وافكار اودر روح اواثري پابت ايجادميكند وآن را طوري متشكل و مستعد ميسازد كه درحالت تناسخ يعني حيات بعدي شكلي متناسب با ان حاصل نموده مبه همان تناسب جسد وپيكري نوين اختيار مينمايد.اين قانون مانند ديگر قوانين طبيعي عام وثابت است ازاين رو براي اعمال انساني هيچ گونه قضاوت و داوري وجود ندارد ونيز توبه ويا شفاعت ويا عفو وغفران ازطرف پرورگار اهميتي نخواهد داشت زيرا كارها واعمال نتيجه قهري و معلول علل ونتايج مقدماتي هستند كه رابطه بين آنهادر عالم وجود،جاويدان،ثابت ،وبرقرار است. كساني كه گناهان  مكرر ومستمركرده اند دوزخ هاي هولناك نصيبشان  می شود كه پس ازانقضاي اينها دوران عقاب درزندگي هاي آينده دراشكال زير تجسم مي يابند:

آدمي درنتيجه ارتكاب گناهان بسياردرمرحله بازگشت تبديل به موجودي بيجان ميشود.ودرنتيجه گناهان ناشي از گفتار در كالبد پرنده اي ظهور جديد پيدا ميكندو در نتيجه ارتكاب معاصي ناشي از مغزوانديشه درطول ساليان درازدر طبقه اي پست ترتجديد حيات مي كنند.

يكي از اوپانيشادها اين مطلب را به اين گونه توضيح ميدهد:«در چرخ ادوار وجود سمساره(تناسخ) هرچيز پسنديده وهركارمطلوبي كه انسان به آن راغب است اثروانفعالي در روح او ايجاد مي كند كه چون بارديگر به كره زمين آمد آن اثرات الزاما به او تعلق ميگيرد.در اين دولاب وجود آدمي بيچاره وناتوان مانند وزغي كه درته چاه خشكي فرو افتاده باشد دست خوش سرنوشت خود است.» بديهي است اين عقيده به سلسله علل و معلول هم در امور مطلوب و هم در كارهاي ناپسند،درست متناسب ودرخور روش اجتماعي هندو سيستم (كاست)ايشان واقع شد،از اين رو در جامعه هندوان باقي و برقرار ماند.



[1] -آنهايي كه در زندگي خود داراي عمل صالح ورفتارنيكند بعدازمرگ روانشان درزهداني پسنديده مانندرحم يك زن برهمني جاي ميگيرد اماارواح اشخاص بدكردار در رحم هاي ناپسند ومكروح ماوا ميگزينند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 18:34  توسط  صبا  | 

آئين برهمن :

 

دوره برهمنى (500 الى 800 ق . م .) يكى از سه عنصر تعيين كننده معنويت هندو است . مكتب برهمنى هندو به هيچه وجه يك مكتب فلسفى به معناى معاصر فلسفه نيست . (هندوان علوم نظرى خود را (دارشانا) يا ديدگاه فلسفى و نظرى مى گويند و حكمت و فرزانگى را (آتماويديا) يعنى خودشناسى يا (براهما ويديا) يعنى (معرفت برهمن ) مى خوانند.

كتب مقدس برهمن :

 اوپانيشادها شامل متون متعدد زيباى هندو است . بسيارى از مردم هند روزانه كتب ودا يعنى اوپانيشادها را مطالعه مى كنند كه گفتارشان در خصوص وحدت ، آزادى صلح و آرامش روح است كه انعكاس آن در غرب هم يافت مى شود. شوپنهاور گفته است : در جهان هيچ نوع مطالعه اى به اندازه اوپانيشادها سودمند و تعالى دهنده نيست . اوپانيشادها مايه تسلى خاطر من در حيات بود و پس از مرگ هم تسلى بخش من خواهد بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 18:32  توسط  صبا  |